عکس
وصله ناجور ايزوگام بين پشت بام هاي كاهگلي

مسجد علی(ع) در بافت قدیم بیدگل
رویدادهای اجتماعی - هنری - فرهنگی و...........آران وبیدگل
وصله ناجور ايزوگام بين پشت بام هاي كاهگلي

مسجد علی(ع) در بافت قدیم بیدگل
به آرامی آغاز به مردن میکنیم... حیدر عنایتی
دیدن برج حامدآباد بیدگل در صبح بویناک چهارم اردیبهشت نمیتوانست برای دوستانی که در کنار آن مشغول صرف ناشتایی بودیم، خوشحالکننده باشد.برج حامدآباد به شدت روبه ویرانی است. و اگر برای احیای آن اقدامی عاجل صورت نگیرد، بیش از یکی دو سال دیگر نمیتواند سرپا باقی بماند. عزیزانی مثل مهندس مسعود فرزانگان، مهدی عموزاده، عباس رسولزاده، بچههای دوستداران میراث فرهنگی صباحی بیدگلی، آقای هاشمیتبار، اکبر ستاری، علی ستاری، حسین بیدگلی، عباس علیجانزاده، مهندس امینیان، مجید فرزادمهر، میثم نمکی، مقداد نمکی، عبدالصمد رحمان، مرتضی محسنزاده و خیلی از کسانی که حالا اسم آنها در خاطرم نیست، در سالهای اخیر به اشکال مختلف (شعر، ادبیات، مقاله، نقد، گزارش، فیلم، عکس، کتاب و ...) مسئولیت خود را نسبت به حفظ میراث فرهنگی این شهر کهنسال نشان داده و اعتراض خود را نسبت به بیتوجهی مسئولین شهر در برابر عوامل تباهکننده این برجها بلند کردهاند. ولی تا حالا فایده نداشته است.
برج حامدآباد، عروس خوشخرام دشتهای آران و بیدگل است. در نزدیکی آن، برج مجدآباد یک شعر بلند عاشقانه است. چرا باید اجازه بدهیم از میان بروند. اماکنی که به عنوان مسجد یا گُنّبیه در دشتهای عالیآباد و دولاب و به عنوان «عمارت» در دشت کِلتی و یا قلعه تقیآباد، هنوز آثاری از آنها باقی مانده است، روزگاران دور و درازی را برای ما حکایت میکنند. هنوز میتوان صدای کاروانیان جاده ابریشم را در کنار آنها شنید. اکنون که جادههای کمربندی و کنار گذر از نزدیک این دشتها میگذرد، احیای این آثار میتواند چشمانداز نوینی برای منطقه ایجاد کند. هزینه چندان بالایی هم نمیبرد. ما باید میراث فرهنگی را تحتفشار قرار بدهیم. شهرداری و شورای شهر و حتی جهاد کشاورزی را میتوان برای این کار ترغیب کرد. از رعیت بیچاره کاری ساخته نیست. ما خودمان باید وارد عمل شویم. پاپلو نرودا شاعر مکزیکی در یکی از شعرهایش میگوید: تو به آرامی آغاز به مردن میکنی/ اگر از شور و حرارت/ از احساسات سرکش/ و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارد و ضربان قلبت را تندتر میکند، دوری کنی...
و اما بعد...
آقای حشمتا... اعظمیان سربلوک دشت حامدآباد است. خانواده او روزگاری از ملّاکین دشت بودند. او که همه عمرش را در کنار این برج سپری کرده است، در صبح چهارم اردیبهشت با دیدن ما (مهدی عموزاده، اکبرآقا ستاری، حسین بیدگلی، مهندس محمدجواد ستاری و حیدر عنایتی) خوشحال شد. امیدوارم در دیدار بعدی، او را خوشحالتر ببینیم.

به یاد دکتر آیتالهزاده شیرازی حیدر عنایتی
تنها چیزی که در چاشتگاهِ لطیفِ اولِ اسفندِ 87 میتوانست در مسجد جامع شهر اردستان، حسّ تواضع و خشوع مرا ارضا کند، خواندن دو رکعت نماز مستحبی بود به نیّت سازندگان این بنای پرشکوه و همهی کسانی که در طول تاریخ، به ویژه در دوران معاصر ایران، نسبت به حفظ و نگهداری این مسجد زیبا و پر اصالت، کوشش داشتهاند.
مسجد جامع اردستان در خارج از شهر و در میان باغهای وسیع بنا شده است. هوای روز اول اسفند، هوای مطبوع و ملایمی بود. از سوز سرمای زمستانی خبری نبود و آفتابِ بیدریغ کویر در میان آسمانِ وسیع شهر به زمینیان زندگی میبخشید. موقعی که من و دوست عزیزم آقای سیدمحمّد علوی نوشآبادی در میان اُشکوبههای طبقهی بالایی مسجد قدم میزدیم، نسیم برخاسته از باغهای اطراف، به رغم خشکی درختان، نسیمی بود که لطف و طراوت و وارستگی را در دل آدمی میریخت. خاک پخته و خاک خام در دستهای ورزیدهی هنرمند ایرانی دست به دست هم داده بودند و موسیقی و احساسات زیباییشناسانهی بشر را در میان آجرها، هلالیها، قوسها، ضربیها، گچبریها، گنبدها، نورگیرها، و قرینههای چهار شبستان مسجد جاودانه ساخته بودند. بچههای صادق و صمیمی نوشآباد (دوستداران میراث فرهنگی نوشآباد) با زحمت فراوان توانسته بودند یک گروه 40 نفری را از پیر و جوان و زن و مرد برای بازدید از دو شهر آرمیده در دل کویر، اردستان و زواره، راهیِ این اردوی یک روزه کنند. آنها حالا با شوق و شیفتگی در پیچ و خم راهروها، راهپلهها، پشتبامها، صُفهها، و اطراف مسجد میدویدند تا لحظههای ناب زندگی را از دستِ گذرِ زمان بدزدند و گذشته و حال را برای رسیدن به فردا به یکدیگر پیوند بزنند. من دلم میخواست فرصت بیشتری میداشتیم و در شهر گشتی میزدیم. ولی وقت تنگ بود و باید عازم زواره میشدیم. آران و بیدگل، نوشآباد، کاشان، اردستان، زواره، نائین، اردکان، عِقدا، میبد، یزد و ... اینها شهرهایی است که در کویر مرکزی ایران، ریشه در تاریخ و سر در آسمان دارد. بادگیرهای این شهرها، از قاصدی باد و نسیم استفاده میکنند و جویای احوال یکدیگر میشوند. ایران، سرزمین دوستی، دوستیها و دوستداشتنیهاست. من هم امروز توفیق یافتم بعد از تقریباً 40 سال، دوباره در کنار یک همشاگردی قدیمی – ولی این بار روی صندلی اتوبوس - قرار بگیرم و از مهربانیهایش برخوردار باشم. (ما با آقای ماشاءاله مقصودی نوشآبادی که حالا از آموزش و پرورش کاشان بازنشسته شده است، در دبیرستان نظاموفا آران و بیدگل، همکلاسی بودیم...)
از اردستان تا زواره حدود نیم ساعت راه است. نزدیک اذان ظهر رسیدیم به مسجد جامع زواره. موقع ورود به شهر، از آقای علوی خواستم گوش به زنگ باشد، ببیند آیا در شهر نامی از شادروان استاد محیط طباطبایی، (پیر روشن ضمیر فرهنگ و ادبیات ایران) به چشم خواهد خورد یا نه؟ موقعی که در سینهکشِ آفتابِ ضلعِ شمالیِ مسجدِ زواره ایستاده بودیم، سیّد در حین مکالمه با دختر دو سالهاش (از طریق گوشی همراه) یک بروشور راهنمای شهر را برای من باز کرد که نام استاد محیط را روی یکی از میدانهای شهر زواره نشان میداد. خوشحال شدیم و بعد رفتیم برای اقامه نماز ظهر و عصر. در اردستان هم که بودیم آقای صادقی مسئول میراث فرهنگی شهر، در حین توضیحاتی که راجع به مسجد جامع اردستان در اختیارمان میگذاشت، از استاد آیتاله زاده شیرازی به نیکی یاد کرد و یادآور شد که آن مرحوم در زمان حیات خود، تلاشهای فراوانی برای پیشگیری از فرسایش زیرساختهای مسجد جامع به عمل آورده است.
زواره شهر خلوتی است. مجموع نمازگزارانی که برای اقامهی نماز جماعت در شبستان مسجد جمع شدند، 17 نفر بودند و همگی بالای 60 سال سن داشتند. مسجد نیز از نظر امکانات، به شدّت فقیر مینمود. حسینیه بزرگ، حسینیه کوچک که هر دو در نزدیکی مسجد جامع زواره قرار دارند، با سقفهای بلندی که بر بالای آنها قرار گرفته است، با سقاخانهها، با طوقها، با پرچمها و کتیبهها، بلافاصله آدم را از زندگی امروز جدا میکنند. زواره یادگار بزرگی است از تاریخ پیش از اسلام و نیز از تاریخ بعد از اسلام. حوادث شگفتی در طول تاریخ بر این شهر عارض شده است و شگفت اینکه هنوز پابرجا، باصلابت و با استحکام ایستاده است. من تصمیم گرفتم برای ساعتی، تنها، در کوچه پس کوچههایش قدم بزنم. کوچهها عریض و دیوارها بلند و آنقدر خلوت که آدم دچار وَهم میگردد. درِ هیچ خانهای باز نبود و هیچ صدایی شنیده نمیشد. بادگیرها در ارتفاع خود نگاه تو را به آسمان میکشند و آسمان آبی تو را از زمین برمیکند. سکوت و سکوت و سکوت. یک اعلامیه مجلس ترحیم روی دیوار، چشمم را گرفت. خواندم. نه انشای خوبی داشت، نه فونت و طراحی مناسب. حتی کلمهی «قرائت» را «قراعت» نوشته بودند. دو بیت شعری نیز که در وصف مادر در بالای اعلامیه، تایپ شده بود، شعر سستی به نظر میرسید:
به گیتی واژهی زیباست مادر کلامش دلکش و رعناست مادر
ندیدم عاشقی صادق چو مادر که مهرش تا ابد برجاست مادر
روی دیوارهای کوچهها، نه شعاری دیده میشد، نه تبلیغاتی و نه چیزی که از زرق و برق دنیای امروز حکایت کند. احساس کردم در کوچههای 50 سال پیشِ بیدگل قدم میزنم. ولی آن زمانها هم بیدگل در کوچههایش، حیات دیده میشد و شور و شوق زندگی، بوی کباب، صدای اذان، آمد و رفت قاطرها، داد و بیداد بقالها، شیطنت بچههای مدرسه، حرکت همراه با شتاب عملهها، همه و همه در آن زمانها در کوچههای بیدگل موج میزد. ولی این نشانهها را ما امروز حتّی در خیابانهای زواره هم خیلی کم میتوانیم ببینیم. شهر از یک نوع سر به زیری و کمحوصلگی برخوردار است. سر در لاک خود فرو برده است. مرموز نیست. امّا تودار است. و تا دلتان بخواهد فخامت و استحکام معماری را در خود جمع کرده است. یک چیز دوستداشتنی دیگر هم در زواره دیدیم: نان. آری نان.
نان زواره عطر خوشی دارد و طعم گوارایی. گِرد به اندازهی یک بشقاب. با قطری به اندازهی یک بند انگشت. نرم. حتّی برای دو سه روز میتواند نرم باقی بماند، بدون آنکه مزهی خود را از دست بدهد. رنگ آن تیره است. و به قدری خوشمزه است که بدون قاتق هم میتوان تا مرز سیری و اشباع تناول کرد. من یک بار، این نوع نان را در روستایی به نام «انکتارود» در 50 کیلومتری آمل در میان جنگلهای مازندران دیده بودم. یک بار هم در شهر قُروهی کردستان.
محلهی بِنجیره، محلهی بِنبویه، محلهی حسنآباد، محلهی بِنکویه، هشت بهشت، کوی امیران، کوی پامنار و... همه چسبیده به هم هستند و بافت قدیم و مرکزی شهر را تشکیل میدهند. اگر بچههای دوستداران میراث فرهنگی نوشآباد با دقت بیشتری برنامهریزی میکردند، همهی این مناطق را در ظرف دو سه ساعت میشد قدم زد. ولی همانطور که عرض کردم؛ تدارکات قبل از سفرِ این اردوها آنقدر رمق را از تن میرباید، که پیشبینی و مطالعهی همه جانبهی یک برنامهی فشردهی یک روزه را غیرممکن میسازد. با این وجود، اجرای یک ساعته موسیقی که در بیابانهای اطراف زواره، پایانبخش سفر ما بود، توانست نشاط دوبارهای را برای جمع فراهم بیاورد.
صبح، موقع خروج از نوشآباد، من به خورشید نگاه کردم، هنوز خمار و خوابآلود به نظر میرسید. شب هم موقعی که میخواستیم از زواره به سمت نوشآباد برگردیم، همه جا پر از ستاره بود.
جمعه 2 / اسفند / 1387
باتشکر از آقای حیدر عنایتی که مطلب فوق را جهت درج در وبلاگ آران وبیدگل؟شاید دراختیار اینجانب قرار دادند.
دریک شب به یادماندنی انجمن دوستداران میراث فرهنگی صباحی بیدگلی باتدارک برنامه ای زیبا شب یلداراباحضور گروه های مختلفی از هنر مندان - شاعران وسایر اقشارمردم در حمام زیبا وتاریخی حاج محمد آران وبیدگل گرامی داشت .






مطلب ذیل به قلم آقاي حيدر عنايتي در نشريه شماره 12 خبركوير( شهرداري وشوراي اسلامي شهرآران وبيدگل ) چاپ شده است . نشريه مذكور درحال حاضر بانام مطالبه منتشر مي شود.
... كه كوي مولد اوسلمقان بيدگل است
وقتي دريكي ازروزهاي آبان 84 تصميم گرفتيم به اتفاق آقاي مجيد فرزاد مهر سردبير وعكاس نشريه كوير براي عكس برداري راهي كوچه پس كوچه هاي قديم بيدگل شويم من نقاط متعددي رادر نظر داشتم وشايد دلم مي خواست فرصتي داشته باشم كه براي هركوچه اي گزارشي بنويسم. حقيقش رابخواهيد من نمي توانم ازاين ديوارهاي خشت وگلي دل بكنم . اين دالان ها اين ضربي ها اين ساباط ها اين گنبدها اين بادگيرها واين بافت نجيب ووارسته كه روبه فرسودگي وويراني است چيزي نيست كه بتواند از خاطره آدمي مثل من محو شود . بازار سلمقان يكي از اين مكانهاست كه هنوز پابرجاست ولي ازرنگ و رونق گذشته آن خبري نيست . من هميشه ميان بازار سلمقان در بيدگل وبازار لامع در محل بازار آران يك ارتباط مي ديده ام. دليلش هم اين است كه در زمان قديم بچه هايي كه در مكتب خانه ماشالله مهيمني دوسه سال اول رادرس مي خوانده اند دوسه سال آخردوره دبستان رادر دبستان شيخ الاسلام در محله دربند وبازار آران پشت سر مي گذاشته اند.
مكتب خانه مرحوم مهيمني در ميان بازار سلمقان جاي دارد وهنوز بدون تغييروتحول چنداني سرپا مانده است ودر مالكيت زن وشوهر جواني قرار دارد.در آن روز پاييزي 84 وقتي باآقاي فرزاد مهر از صاحب خانه اجازه گرفتيم واز پله هاي بالاخانه راهي پشت بام شديم بوي چندين نسل اززندگي درميان راه پله ها به مشام مي رسيد.آجر بود وگل وساروج ونقشي از هزاران خاطره . در بالاي بام ودركنار گنبدهاي كاهگلي بازار سلمقان طارمي ها ي مسجد، مدرسه ،گنبد زيبا وخوش نقش آب انبار مدرسه ،خانه قديمي ارباب ها حسينيه سلمقان كوچه معنيه كوچه روحاني كوچه شاطريان ودهها كوچه وصدها خانه ديگر مشاهده مي شد وبعد افق آبي شهر بود وبعد صحاري دولاب ومجد آباد وحامد آباد بابرج ها وقلعه هايش ونسيم خوش دشت هاي اطراف.
محله سلمقان يكي از محله هاي قديم بيدگل است ويكي از همان 12 محله اصلي شهر. زيارت هفت امامزاده وبه قول قديمي ها زيارت شاهزاده محمد كه امروز تخريب وبه همت حاج محمد زاهدي در حال باز سازي است در شمال شرقي اين محل واقع شده است . مطابق باسندهاي تاريخي هفت تن از فرزندان امام موسي كاظم(ع) در اين بقعه متبركه به خاك سپرده شده اند.واخيرا خيابان واصف (شاعر متوفي دردهه 30 شمسي ) باتخريب تعدادي از خانه هاي مركزي اين محل وباعبور از محله هاي حاج عبدالصمد ، توي ده وباغ علوي به سمت ميدان امام خميني امتداديافته است . خدارحمت كند مرحوم مهندس نصرت الله اربابي را. هم مرد درس خوانده اي بود هم انسان فهيم و وزين وبي آزاري وهم شاعر توانمندي . اوبچه همين محل بود كه به رغم مهاجرت به تهران در سال 1320 وساليان سال زندگي دور از بيدگل باز هم وصيت كرد كه بعداز مرگش درزيارت هفت امامزاده دفن گردد. اودر شعر بسيار محكمي كه در سال 1317 در وصف شرايط فرهنگي واجتماعي بيدگل سروده است از مرحوم وصاف ، واصف ، بزمي واز صباحي بيدگلي ياد مي كند ودر بيت آخر چنين مي گويد:
شده آگه از اين سيل فتنه اربابي كه كوي مولد اوسلمقان بيدگل است
محله سلمقان برخلاف ساير محله هاي قديمي بيدگل هنوز باكمبود سكنه مواجه نيست وبه رغم مهاجرت خانواده هاي بزرگ واصيل به ساير شهر هاي ايران ونيز كشور هاي خارج هنوز روح وروان پر تپشي در كوچه ها وپس كوچه هايش جريان دارد . كتابخانه دارالارشاد در جوار مسجد صاحب اازمان در اين محل يك نقطه پرتكاپوي فرهنگي محسوب مي شود . از كارهاي خوب مردم اين محل اين بود كه پس از تخريب حسينيه قديمي ، باباز سازي مجدد بافت سنتي راحفظ كردند. زندگي عمده مردم در قديم از طريق كشاورزي وقاليبافي اداره مي شده است وتحصيل كردگان بيشماري از ميان خانواده هاي قانع وصبور آن برخاسته اند. تحصيل كردگاني كه در زمان جنگ تحميلي به درجه رفيع شهادت رسيده اند . يادشان گرامي باد.