+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
یکی ازمهم ترين خريدهاويا بهترين هديه اي كه يك نوجوان در سال هاي گذشته مي گرفت دوچرخه اي بود كه مي توانست باآن پيرامون محيط زندگي خود گردش كند ودنياي تازه اي رابه روي خود گشوده ببيند.
از زماني كه باتعويض نوبت كاري كارخانجات ريسندگي وبافندگي كاشان ورفت وآمد كارگران ، خيابان هاي كاشان مملو از دوچرخه سواراني مي شد كه يابه طرف كارخانه مي رفتند ويابعداز 8 ساعت كار براي استراحت به سمت منازل خود ركاب مي زدند سال هاي زيادي نگذشته است .همچنين در همان سال ها اطراف وكوچه هاي منتهي به ميدان امام وميدان فعلي شهدا درآران وبيدگل كه قبلا به پامنبع ( به دليل قرار داشتن منبع آب عظيم ومرتفعي در محوطه غربي ميدان فعلي شهدايانمازجمعه) معروف شده بود پاركينگ دوچرخه هاي زيادي بود كه كارگران آراني وبيدگلي كارخانجات كاشان براي رسيدن به سرويس كارخانه از خانه تاآن محل راركاب مي زدندوبسياري ازآنهادوچرخه هاي خودرابدون قفل وبه امان خدا دركنار گوچه وخيابان مي گذاشتند وكسي هم كاري به كار دوچرخه ها نداشت.همچنين يكي از مشكلات دبيرستان ها ومدارس راهنمايي پسرانه در سال هاي قبل رفت وآمد دانش آموزان بادوچرخه ونبودن محل مناسب براي پارك آنها در مدرسه بود .
تغيير روش زندگي مردم روي بچه هاهم اثر كرده وكمتر علاقمندي به دوچرخه ودوچرخه سواري كه مي تواند نقش موثري در حفظ سلامتي وشادابي بچه ها داشته باشددرآنها ديده مي شود .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
چند سالي است درادارات دولتي وبانك ها و...طرحي بانام تكريم ارباب رجوع درحال اجراست . از نشانه هاي اجراي اين طرح نصب اسامي ومشخصات كارمندان هرقسمت ، نصب منشور اخلاقي سازمان مربوطه، راهنماي مراجعين ،نصب شرح وظايف كاركنان ،وصندوق وفرم هاي مخصوص مراجعين .... مي باشد . ظاهرا هر سال هم ادارات هر استان ارزيابي واداره ها وسازمان هاي فعال طرح انتخاب وتقدير مي شوند. دربسياري ازاداره ها براي رفاه مراجعين صندلي هاي انتظار نصب شده وحتي بعضي ادارات بخصوص در مركز استان ، روزنامه و واكس كفش ودستگاه خودپرداز بانك ( كه البته بيشتر كار پرداخت قبض برق وگاز وتلفن وموبايل را مي توان باآن انجام داد) براي مراجعين خود فراهم كرده اند.
تااينجاي كار خيلي هم خوب است . ولي اداره اي در مركز استان اصفهان كه گاهگاهي براي كار اداري به آنجا سر مي زنم ، روش ساده اي براي انجام ندادن درخواست ها دارد . وقتي از طريق پست يافاكس يابوسيله ديگران، نامه ويادرخواستي رابراي آن اداره مي فرستيم ، زير نامه توسط كارمند قسمت مربوطه نوشته مي شود : تا مراجعه نماينده اداره مذكور بايگاني شود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
حدود يك ساعت براي آپلود يك عكس در يكي از سايت هايي كه امكان آپلود عكس دارد وقت صرف كردم وموفق نشدم .
عنوان اين پست راهم از وبلاگ برگوش باد مي نويسم كه نويسنده آن دانش آموخته هندوستان است وچند سال براي ادامه تحصيل در آن كشورزندگي كرده است ودرضمن تشابه نام خانوادگي بامن داردانتخاب كردم كه در آخرين پست خود نقل كرده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
مجله رشد آموزش ابتدايي درشماره جديد (دوره
12 شماره 6 اسفند87 ) گفت وگوي مفصلي با آقاي عليرضا توحيدي از فرهنگيان آران
وبيدگل وآموزگار شاغل دردبستان شهيد منتظري سفيد شهر انجام داده است . بهانه
اين گفت وگو وبلاگ راديو معلم است كه مطالب آن توسط آقاي توحيدي تهيه وتنظيم
ودر اينتر نت منتشر مي شود. در اين گفتگوي سه صفحه اي آقاي عليرضاتوحيدي در خصوص
فعاليت هاي فرهنگي خود و همين طور سوابق مطبوعاتي اش و علاقه اش به كار آموزشي
وفرهنگي صحبت كرده است. همچنين مجله ي رشد آموزش ابتدايي درشماره 4 امسال خود نيز
بخش هايي از مطالب وبلاگ راديو معلم را درج نموده بود.
وبلاگ راديو معلم بابياني ساده وطنز به مسائل ومشكلات
آموزش وپرورش مي پردازد.
لینک: رادیومعلم
آخرین مطلبی که دروبلاگ رادیو معلم باعنوان کلاس
درج شده است :
همکار محترم
بگذار بخوابم در این صبح
جمعه
با این صدای لاغرت که از ته چاه ،
نه
از آخر کلاس بیرون
میآید
نگو بیا دورهی سی و چند
ساعته
و هفت صبح جمعهات را خراب
کن
بگذار ارزشیابیام کم
شود
بگذار ارتقای شغلیام قطع
شود
بگذار تعجیل گروهم تاخیر
بیفتد
اما اجازه نده خوابهای جمعهام
آشفته شود
ما خودمان میدانیم آنچه
نمیدانیم
وباید بدانیم از کجا
بیاموزیم
همچنین آقای توحیدی وبلاگ فعال دیگری بانام
درحوالی کویر
دارند که به مسائل آران وبیدگل می پردازد.براي آقاي توحيدي وديگر دوستان فعال
وبلاگ نویس آرزوي توفيق دارم .
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
ورزش باستانی از جمله ورزش هایی که است که مورد توجه مردم است ودر مواقع خاص در مناسبت ها وبرنامه ها جنبه های عمومی آن بیشتر مورد توجه قرار می گیرد.از گذشته نیز به واسطه حضور پهلوانان وورزشکاران وزورخانه های متعدد مورد توجه مردم آران وبیدگل ومناطق اطراف بوده است .
خسرو مشهودی ورزشکار باستانی دررشته میل سنگین در مسابقات انتخابی کشوری که هفته گذشته برگزار شدبه تیم ملی ورزش باستانی دعوت شد . هرچند دعوت به تیم ملی بیشتر برنامه تبلیغی وتشویقی دارد چراکه ورزش باستانی در دیگر کشور ها چندان مطرح نیست ونمی توانیم ایران راباآنها مقایسه نماییم ویادر یک مسابقه جدی باورزشکاران باستانی دیگر کشورهارقابت کنیم.برای آقای مشهودی ودیگر ورزشکاران باستانی که اخلاق ورفتار پسندیده ای هم دارند آرزوی سلامتی وتوفیق داریم .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
به یاد دکتر آیتالهزاده شیرازی حیدر عنایتی
تنها چیزی که در چاشتگاهِ لطیفِ اولِ اسفندِ 87 میتوانست در مسجد جامع شهر اردستان، حسّ تواضع و خشوع مرا ارضا کند، خواندن دو رکعت نماز مستحبی بود به نیّت سازندگان این بنای پرشکوه و همهی کسانی که در طول تاریخ، به ویژه در دوران معاصر ایران، نسبت به حفظ و نگهداری این مسجد زیبا و پر اصالت، کوشش داشتهاند.
مسجد جامع اردستان در خارج از شهر و در میان باغهای وسیع بنا شده است. هوای روز اول اسفند، هوای مطبوع و ملایمی بود. از سوز سرمای زمستانی خبری نبود و آفتابِ بیدریغ کویر در میان آسمانِ وسیع شهر به زمینیان زندگی میبخشید. موقعی که من و دوست عزیزم آقای سیدمحمّد علوی نوشآبادی در میان اُشکوبههای طبقهی بالایی مسجد قدم میزدیم، نسیم برخاسته از باغهای اطراف، به رغم خشکی درختان، نسیمی بود که لطف و طراوت و وارستگی را در دل آدمی میریخت. خاک پخته و خاک خام در دستهای ورزیدهی هنرمند ایرانی دست به دست هم داده بودند و موسیقی و احساسات زیباییشناسانهی بشر را در میان آجرها، هلالیها، قوسها، ضربیها، گچبریها، گنبدها، نورگیرها، و قرینههای چهار شبستان مسجد جاودانه ساخته بودند. بچههای صادق و صمیمی نوشآباد (دوستداران میراث فرهنگی نوشآباد) با زحمت فراوان توانسته بودند یک گروه 40 نفری را از پیر و جوان و زن و مرد برای بازدید از دو شهر آرمیده در دل کویر، اردستان و زواره، راهیِ این اردوی یک روزه کنند. آنها حالا با شوق و شیفتگی در پیچ و خم راهروها، راهپلهها، پشتبامها، صُفهها، و اطراف مسجد میدویدند تا لحظههای ناب زندگی را از دستِ گذرِ زمان بدزدند و گذشته و حال را برای رسیدن به فردا به یکدیگر پیوند بزنند. من دلم میخواست فرصت بیشتری میداشتیم و در شهر گشتی میزدیم. ولی وقت تنگ بود و باید عازم زواره میشدیم. آران و بیدگل، نوشآباد، کاشان، اردستان، زواره، نائین، اردکان، عِقدا، میبد، یزد و ... اینها شهرهایی است که در کویر مرکزی ایران، ریشه در تاریخ و سر در آسمان دارد. بادگیرهای این شهرها، از قاصدی باد و نسیم استفاده میکنند و جویای احوال یکدیگر میشوند. ایران، سرزمین دوستی، دوستیها و دوستداشتنیهاست. من هم امروز توفیق یافتم بعد از تقریباً 40 سال، دوباره در کنار یک همشاگردی قدیمی – ولی این بار روی صندلی اتوبوس - قرار بگیرم و از مهربانیهایش برخوردار باشم. (ما با آقای ماشاءاله مقصودی نوشآبادی که حالا از آموزش و پرورش کاشان بازنشسته شده است، در دبیرستان نظاموفا آران و بیدگل، همکلاسی بودیم...)
از اردستان تا زواره حدود نیم ساعت راه است. نزدیک اذان ظهر رسیدیم به مسجد جامع زواره. موقع ورود به شهر، از آقای علوی خواستم گوش به زنگ باشد، ببیند آیا در شهر نامی از شادروان استاد محیط طباطبایی، (پیر روشن ضمیر فرهنگ و ادبیات ایران) به چشم خواهد خورد یا نه؟ موقعی که در سینهکشِ آفتابِ ضلعِ شمالیِ مسجدِ زواره ایستاده بودیم، سیّد در حین مکالمه با دختر دو سالهاش (از طریق گوشی همراه) یک بروشور راهنمای شهر را برای من باز کرد که نام استاد محیط را روی یکی از میدانهای شهر زواره نشان میداد. خوشحال شدیم و بعد رفتیم برای اقامه نماز ظهر و عصر. در اردستان هم که بودیم آقای صادقی مسئول میراث فرهنگی شهر، در حین توضیحاتی که راجع به مسجد جامع اردستان در اختیارمان میگذاشت، از استاد آیتاله زاده شیرازی به نیکی یاد کرد و یادآور شد که آن مرحوم در زمان حیات خود، تلاشهای فراوانی برای پیشگیری از فرسایش زیرساختهای مسجد جامع به عمل آورده است.
زواره شهر خلوتی است. مجموع نمازگزارانی که برای اقامهی نماز جماعت در شبستان مسجد جمع شدند، 17 نفر بودند و همگی بالای 60 سال سن داشتند. مسجد نیز از نظر امکانات، به شدّت فقیر مینمود. حسینیه بزرگ، حسینیه کوچک که هر دو در نزدیکی مسجد جامع زواره قرار دارند، با سقفهای بلندی که بر بالای آنها قرار گرفته است، با سقاخانهها، با طوقها، با پرچمها و کتیبهها، بلافاصله آدم را از زندگی امروز جدا میکنند. زواره یادگار بزرگی است از تاریخ پیش از اسلام و نیز از تاریخ بعد از اسلام. حوادث شگفتی در طول تاریخ بر این شهر عارض شده است و شگفت اینکه هنوز پابرجا، باصلابت و با استحکام ایستاده است. من تصمیم گرفتم برای ساعتی، تنها، در کوچه پس کوچههایش قدم بزنم. کوچهها عریض و دیوارها بلند و آنقدر خلوت که آدم دچار وَهم میگردد. درِ هیچ خانهای باز نبود و هیچ صدایی شنیده نمیشد. بادگیرها در ارتفاع خود نگاه تو را به آسمان میکشند و آسمان آبی تو را از زمین برمیکند. سکوت و سکوت و سکوت. یک اعلامیه مجلس ترحیم روی دیوار، چشمم را گرفت. خواندم. نه انشای خوبی داشت، نه فونت و طراحی مناسب. حتی کلمهی «قرائت» را «قراعت» نوشته بودند. دو بیت شعری نیز که در وصف مادر در بالای اعلامیه، تایپ شده بود، شعر سستی به نظر میرسید:
به گیتی واژهی زیباست مادر کلامش دلکش و رعناست مادر
ندیدم عاشقی صادق چو مادر که مهرش تا ابد برجاست مادر
روی دیوارهای کوچهها، نه شعاری دیده میشد، نه تبلیغاتی و نه چیزی که از زرق و برق دنیای امروز حکایت کند. احساس کردم در کوچههای 50 سال پیشِ بیدگل قدم میزنم. ولی آن زمانها هم بیدگل در کوچههایش، حیات دیده میشد و شور و شوق زندگی، بوی کباب، صدای اذان، آمد و رفت قاطرها، داد و بیداد بقالها، شیطنت بچههای مدرسه، حرکت همراه با شتاب عملهها، همه و همه در آن زمانها در کوچههای بیدگل موج میزد. ولی این نشانهها را ما امروز حتّی در خیابانهای زواره هم خیلی کم میتوانیم ببینیم. شهر از یک نوع سر به زیری و کمحوصلگی برخوردار است. سر در لاک خود فرو برده است. مرموز نیست. امّا تودار است. و تا دلتان بخواهد فخامت و استحکام معماری را در خود جمع کرده است. یک چیز دوستداشتنی دیگر هم در زواره دیدیم: نان. آری نان.
نان زواره عطر خوشی دارد و طعم گوارایی. گِرد به اندازهی یک بشقاب. با قطری به اندازهی یک بند انگشت. نرم. حتّی برای دو سه روز میتواند نرم باقی بماند، بدون آنکه مزهی خود را از دست بدهد. رنگ آن تیره است. و به قدری خوشمزه است که بدون قاتق هم میتوان تا مرز سیری و اشباع تناول کرد. من یک بار، این نوع نان را در روستایی به نام «انکتارود» در 50 کیلومتری آمل در میان جنگلهای مازندران دیده بودم. یک بار هم در شهر قُروهی کردستان.
محلهی بِنجیره، محلهی بِنبویه، محلهی حسنآباد، محلهی بِنکویه، هشت بهشت، کوی امیران، کوی پامنار و... همه چسبیده به هم هستند و بافت قدیم و مرکزی شهر را تشکیل میدهند. اگر بچههای دوستداران میراث فرهنگی نوشآباد با دقت بیشتری برنامهریزی میکردند، همهی این مناطق را در ظرف دو سه ساعت میشد قدم زد. ولی همانطور که عرض کردم؛ تدارکات قبل از سفرِ این اردوها آنقدر رمق را از تن میرباید، که پیشبینی و مطالعهی همه جانبهی یک برنامهی فشردهی یک روزه را غیرممکن میسازد. با این وجود، اجرای یک ساعته موسیقی که در بیابانهای اطراف زواره، پایانبخش سفر ما بود، توانست نشاط دوبارهای را برای جمع فراهم بیاورد.
صبح، موقع خروج از نوشآباد، من به خورشید نگاه کردم، هنوز خمار و خوابآلود به نظر میرسید. شب هم موقعی که میخواستیم از زواره به سمت نوشآباد برگردیم، همه جا پر از ستاره بود.
جمعه 2 / اسفند / 1387
باتشکر از آقای حیدر عنایتی که مطلب فوق را جهت درج در وبلاگ آران وبیدگل؟شاید دراختیار اینجانب قرار دادند.
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت   توسط عموزاده بیدگلی
|